من و تنهايي و ماه

Name: hamed hariri
Location: tehran, tehran, Iran

Thursday, August 16

متنی ساده .مثل من و تو

دیشب ، در آسمان تنهایی
من ابر شدم
و تو باریدی
ممنونم ماه

Wednesday, July 18

بریده هایی از یک کتاب

میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یک خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه.یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.یکی می خواد نیگات کنه.نه.میخواد بشنفتت.میخواد بپره تو صدات.یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه.یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه.یکی میخواد تو چشات شنا کنه.یکی اینجا سردشه.یکی همه اش شده زمستون .یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه.وقتی حرف میزدی،یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات ، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات.یکی دلتنگه.توی یکی از همین خونه ها.همین نزدیکی ها.یکی آتیش گرفته .کسی یک چیکه آب بریزه رو دل اش شاید خنکش بشه...ه
هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب.ای تلخ ترین شیرینی.ای سبک ترین سنگینی.تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی.تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی.ای اتفاق ساده ی پیچیده!چرا مرا نمیسوزانی ای سردترین شعله ی هستی .ای پر سنگین رها شده از گمنام ترین پرنده ی مهاجر هستی.شهر پرنده ها کجاست؟
وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم . پشت شیشه . محو تو . آخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست.تو نمیدانستی که من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد.بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و میشمرد و می بویید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چه قدر کوچک و تنگ بود.می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر.آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری.اما نشد و نمی شود ... و تو هنوز نمی دانستی که من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.بعد من به دستهات خیره شدم و همه ی معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم.مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند.بعد من با قلم سبزی تمامی حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خداهم آبی ست
روی ماه خداوند را ببوس

Sunday, July 8

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی
:سیر سیرک ها فریاد زدند
"...ماه ،ای ماه بزرگ"
.
.
.
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم
به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره ی سیار نورانی،شبتاب
دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پرده
غوک ها در مرداب
.
.
.
همه با هم ،همه با هم یکریز
:تا سپیده دم فریاد زدن
"...ماه ، ای ماه بزرگ"
.
.
.
در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
فروغ فرخزاد-تولدی دیگر-تنهایی ماه


Wednesday, July 4

نگاه کن

من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید "مایوس نباش"؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است(و اینها را تو به من آموختی)ه
.
.
.
و من ستاره ام را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم
تو خوبی
و این همه ی اعتراف هاست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخند من بود
.
تو خوبی
و من بدی نبودم
.تو را شناختم.تو را دریافتم و حرف هایم همه شعر شد.سبک شد
عقده هایم شعر شد.سنگینی ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند.مرغ نغمه اش را خواند.آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم"گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"ه
و برف آب شد.شکوفه رقصید.آفتاب در آمد
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست.بزرگترین اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخواستم
.
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن: با من بمان
احمد شاملو-هوای تازه-1334

Wednesday, June 27

پادزهر

هفت تا هشت سال
برای زندگی کافیست
!هقت یا هشت سال...خلاص
!بقیه اش نقدی مزورانه است
زنبور زهر آگین خیانت متورم می کند هیکل ها را
!و ما با خون فاسد خود به سفرهای بزرگ می رویم
!پیراهن های بزرگ می پوشیم
!خانه های بزرگ می سازیم
حرف های بزرگ می زنیم
و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را
!به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ
می گویند : پادزهر را از زهر می گیرند
می شنویم از گلوی گشاد خود
و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم
تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما
،درکوچه ها بزرگ باشد
...کوچه هایی که در کودکی بارها در آنها گم شده بودیم
باز هم از حسین پناهی این بزرگ مرد پاک در روزگار ناپاک معاصر

زاپاس

...
:حرفم این بود
کسی از حال کسی آگه نیست
!حالی نیست
:من در آیینه به خود می گویم
!حیف از بز
،آدمی
!مالی نیست
،زاهدی که تویوتایش پنچر بود و زاپاس نداشت
از من پرسید : مغمومی؟
!گفتمش : من مرد دریا هستم
!خوش به حالت ! زاهد ! معصومی
پا برهنه لگدی زد به چرخ
:و از من پرسید
!جک و زاپاس نداری همراه؟
کفتمش : مرد دریا هستم
،جز دل دریایی
...هیچ ندارم همراه
!گفت : آدمی ماهی زهرآیینیست
!مسمومی
!!...و گذشت
حسین پناهی

عاریتی

!تو را درک می کنم، ای ماه
!ای دختر شگفت رویاها
!ای نشانه ی هر چه خاطر و خاطره ها
!خرامان اسمان و چشمها
!یگانه
شهر آشوب همه آشوب دلان
،تو را درک می کنم
! ای ماه
!و تنهاییت را در پس ابر های باران زا
تو را باور می کنم
ای مروارید این اقیانوس باژگون
و خوب می دانم
!همه ی آرایه ها و پیرایه هایت،عاریتی است
حسین پناهی

Sunday, June 3

غصه ی ماهی و ماه


من یه ماهی ته یک چاه عمیق ، تنهای تنهام
تو ولی مثل یه ماهی توی آسمون پاک
دور و برت پر از ستاره هایی که
.همشون؛ چشمک میزنن به روی ماهت
ولی من این پایینا ؛ دلخوشم به عکس تو
که میفته روی چاه
!همین وبس
.
.
.
می دونی
آخه عاشقت شدم
شعر مینویسم واسه تو
توی آب
ته این چاه عمیق
شعرای نیمه تموم
!هِم!آره میشنوی صدامو؟ شعرای نیمه تموم آبکی؛ نمونَش همین یکی
شبا شعرامو می خونمم واسه تو؟
! نه
واسه عکست که میفته روی چاه
آخه تو از اون بالا حتی منو نمیبینی تا چه برسه که بخوای صدای حقیرمو از ته این چاه عمیق، بشنفی
.
. آره. شبا شعرامو می خونم واسه عکست که میفته روی چاه
.به امید یه نگاه.به امید یه نگاه.........................................
.
.
!زندگیم شده همین
.
.
.
می دونی؟
.یه روز این پایین می میرم
.ته این چاه عمیق تموم می شم
تنهای تنها می میرم.هیشکی منو نمی بینه.مردنمو نمیبینه
،ولی تو
همیشه اون بالایی و
...،اون همه ستاره های رنگارنگ
.حیوونی من! حیوونی من...................................
86/3/13

Saturday, May 5

شبهای چهارده

ماه کامل ، امشب
نقش سرد عطش من ، امشب
بازی حس و دقایق، امشب
ضربان تند عشقم در دل من ، امشب
آه اگر امشب نبود عشقم نبود
،آه اگر عشقم نبود
.
.
.
.
.
خدایا شکر

Wednesday, April 25

،در این بیراهه ی تاریکِ مملو از نگاهِ هرزه ی این مردمان ِگرگ سیرت
.
ماهِ من مهتابِ من باش

Monday, April 23

دوستت دارم

دوستت دارم
به قدر تنهايي...............
به قدر يك بودن...............
به قدر گريه ي پنهان ِ در دل خورشيد...............
دوستت دارم
به اندازه ي باريدن...............
به اندازه ي يك شب تاب...............
به اندازه ي فاصله ي ميان من و ماه...............
.
!نه
دوستت دارم
به قدر خودت
كه بيشتري از برگهاي سروهاي تمامي دنيا..................
و بيشتري از سنگ هاي ريل هاي تمامي دنيا..................
و بيشتري از من .از تنهايي . از ماه..................
86/2/01مترو

Monday, April 9

اعتراف

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه ی سکو و مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اعتراف می کنم که در این روزهای ندیدن و اشک
از آن روزهای دیدن و چشم های همیشه
بیشتر عاشقت هستم
.
..
...

Friday, April 6

از دریچه ی ماه

حیران نشسته ماه به تنها نشستنم
وین قطره قطره اشک به مژگان نشستنم
.
دیوانگی نباشد اگر،شور عاشقی است
شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم
.
از این دریچه راه به سوی تو می برم
باشد اگر امید از این راه رستنم
.
پیوسته ام به مهر تو ، ای گل که بنگری
پیوند خویش از همه عالم گسستنم
فریدون مشیری

Sunday, March 4

تابوت

باورش مشکل است
!می دانم
.ولی باور کن که در قرن بیستم هنوز نسل مورچه ها زنده مانده بود
...
.
تو شا عر جوانی را نمی شناسی تا بنشیند و برای جیرجیرکی شعر بگوید که در آن دل کوچکش را میان دو دریای بی درخت گم کرده باشد؟
.
!تصور کن
.
حالا نویسنده ی جوانی نشسته است و بدون توجه به دل کوچک جیرجیرکها ،با مرکب سرخ ،داستان رنگ ها و خو شه ها را بازنویسی می کند
درست در فاصله ی چرخاندن چشمان جستجوگرش،مورچه ی کوچکی،در حالی که دستهایش را به هم می ساید،به دوات خیره گشته است
.
اگر مورچه در دوات بیفتد؟
.........
.........
...
،نویسنده جوان که سرما خورده است
،و داستان رنگ ها و خوشه ها را باز نویسی می کند
او را بیرون می کشد و از سر بی حوصلگی یا کنجکاوی یا شیطنت،بر صفحه ی سفید دفتر رهایش می کند.ه
!تصور کن
مورچه ، در آن حالت بر صفحه ی سرد و سپید
مایوس و متعجب
خط سرخی از
...شرمندگی ...................
...سرعت...................
یا نجات می کشد.............
.بیا اسم این خط نا متعادل را بگذاریم عشق
!خنده دار است
.اما
.
..
...
زنده یاد حسین پناهی

Wednesday, February 7

فریاد

تمامی ناله های من که در درون قلبم ،ساکت و خاموش،سالها نشسته اند ، امروز فریاد خواهند کشید
.

آهای صفر آفرینش من
.
سلام

Tuesday, February 6

میلاد

در چارچوب جغرافیایی خسته
،که سرشار بود از آمد و شدهایی ساده
،امروز
،دیروز
،امروز دیروز
...
ذره هایی باریدند
ذره هایی کوچک
حقیر
...و میان آن ذرات،من
.
.
خدایا شکر که تجربه ی بودن را نصیبم کردی

Thursday, January 25

...کاش

کاش هرگز
شب به فردا نرسد
حتی اگر من نباشم
اما
...ماه همیشه هست
امضاء.خورشید

Wednesday, January 24

،ولی داستان ماه و خورشید
...داستان دیگری است
.
.
.
آن حرفها نمی گنجد در آن

Monday, January 15

...و من

دوباره اشک
دوباره باور زخمی ترین انسان در بند
!دوباره حسرت گفتن ، نشستن،پای در هاون زدن
دوباره آشنایی .حرفی . عشقی
حذف من از صفحه ی آبی ماه
تیشه ای بر ریشه احساس من
.
.
.
.
.
ببین اینگونه آیا می توانی قلب معصوم مرا غمگین و پرچین تر کنی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نا امیدم نا امید

Saturday, January 13

زردها بیهوده قرمز نشدند
...

Sunday, December 10



امشب آسمان ستاره باران است.
مژده دهيد
ماه متولد شده است

Wednesday, December 6

یادگاری

خدایش بهترین و مهربان ترین است
،دوستش دارد بی منت ، سرش را می گذارد روی شانه اش اشک می ریزد آرام آرام
...می شنود حرفهایش را همیشه و همه جا
چقدر این روزها احساس خوبی دارد

...چقدر راحتست این روزها و چقدر آرام و چقدر صبور(مثل همیشه)ه
ه(از خودش می پرسد:)دنیا قبل از او چگونه بوده و بعد از او چطور می شود!این آمدن و رفتن بهانه چه بود ؟

(:و در آخر مثل همیشه)
...دوست بداریم همه را

...خداوند همه را دوست دارد
84/9/15

نفس عمیق!!

آسمون آبیه
اسمون زخمیه...................
رنگ من آبیه
عشق من تاریکه...................
قلب من آسمونه
بارونش خونیه
خسته ام از دردی سخت
تشنه ام به دستی کرم
امیدم به پروازه
..اشک زیباااااااا

Friday, November 24

آسانسورچی فقیر!!

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم. چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم . فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم .آن روزها میلیونها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم. از هیئت گلها گرفته تا مهندسی سگها ، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای بارانها و ابرها ، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار ؛ همه و همه دلمشغولیهای شیرین ساعات بیداریم بودند .ه
به سماجت گاوها برای معاش ، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین ها سیر می شدم؛
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکیهای حواس ، توقعم را بالا برد . توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد . و این در دوران نوجوانیم بود.مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها ، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد؛
هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهیهای طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم ؛
این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.ه
تلاش میکنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان ، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم.و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه هم نوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده ، خود را در بحرانهای دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟چرا باید زیباییهای زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" ،بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست
فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما ، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد . منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند .
ما ، در هیئت پروانه ی هستی ، با همه ی توانائیها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگیها و مشکلات ما نیست . اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم
به نظر میرسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد.البته به نظر میرسد
.تا نظر شما چه باشد
.
مقدمه ی کتاب من و نازی نوشته ی زنده یاد حسین پناهی

Thursday, November 2

تحفه


،در جشن دقیقه ها و افکار
،مانده بودم و کناری
.خبر شیرین یک مهمانی...................
.
:زمزمه ای در درون دهنم می خواند

دور باید شد
دور باید شد
و من رفتم
.
رفتم به استقبال باران های بدون ابر
رفتم تا دم قنوت های شقایق
تا سکوت پر روح نیزارهای استغنا
و تا سجده ناب یاکریم ها
.
دو سه تا کوچه , دورتر شدم از تاریکی
و دم خانه نور
،پشت سنگی
چادری ساختم از عشق
و درونش ماندم
دقیقه ها.ساعت ها. و روزها
.
..
...
اینک ...
بازگشته ام به سویت
:تحفه ای آورده ام ناچیز
یک سبد نور........................
بپذیرش از من
...بپذیرش از من
85/8/1 حقیر

اجاره نشین نام تو




ای ناب ترین نشانه وجود

ای شفاف ترین صدای یک حضور

و ای بلندترین واژه؛
چهار دیواری قلبم را
، شش دانگ
به نام تو خواهم کرد

و از این پس

اجاره نشین نام تو خواهم گشت

و در جستجوی نامت؛
تمامی زوایای قلبم را
خواهم گشت

.خواهم درید
.خواهم گشت
.خواهم گریست
...خواهم یافت
85/7/29

Monday, September 25

ماه عاشقی

پنج دقیقه مانده بود تا عشق
.
تا باز شدن درهای بهشت.......................
.
:صدای خواستن های زیبا.....................................
...اللهم انی اسئلک.........................
...
..
.
،من
ریاضت........
و ماه؟.....................
.
،از امروز ، تا ماه
.هر روز یک جزء نور خواهم خواند
.و صبر خواهم کرد
.
.و از عشقم ، از ماه، یک ماه دور خواهم شد
.
و چه سخت است درد بی تو بودن
و چه شیرین است این دوری و دردها و پاک گشتن ها
.
پس خداحافظ ماه؛
...سلام ماه......................
...نمیدانی چقدرقلب خورشیدتنگ خواهدشدولیاینماهماهعاشقیاستماهدوری ودلتنگیودلشورهها
میگن ریاضت کشیدن قلب آدم رو پاک میکنه.ریاضت کشیدن و سختی دادن به جسم، روح رو صفا میده.سختی دادن به جسم یعنی پیروی نکردن از اون .یعنی حال ندادن بهش.یعنی ... یعنی دوری از همۀچیزایی که دوسشون داریم.و خدا چقدر مارو دوست داشته که این ماه قشنگ رو به ما هدیه داده.من هم تو این ضیافت دعوتم و باید دور شم و درد بکشم .دردی که خیلی شیرینه...؛

Saturday, September 9

برای صاحب عصر

،خورشید و ماه
ه
:طلوع و غروبی در جستجوی هم
یک طلوع
یک غروب
یک طلوع
یک غروب
...انتظار
یک ظهور
تلاقی

دو طلوع در یک طلوع

ه

دو غروب در یک غروب

...

..

.

...به امید آن روز

حسرت خورشید

خوشا به حال ماه که شب ها طلوع میکند

،شب ها

،پنجره ها

،تنهایی ها
ه
،چشم ها
ه
اشک ها
ه
...عشق ها
ه
...ماه.......................................
حسرت خورشید

Thursday, August 31

مژده

سرانجام عکست را کشیدم در شب
تمام رخ
گرد گرد
و چسباندمش روی مسیر ذهنم
از این پس
همیشه با توام
حتی آن زمان که رفته ای آن پشت
حتی آن زمان کهه
نیستی,هستی...ه

Tuesday, August 22

فاصله


آن روز که تو را دیدم,زیر چتر بودم
باران میبارید
........................................
و تو زیر باران.................................................
آن روز که تو را دیدم,در سایه بودم
هوا آفتابی بود..............................
و تو در آفتاب........................................................
آن روز که تو را دیدم,سیاه بودم
همه چیز سیاه بود
..........................................
و تو سپید.................................................................
...............................................اینک,ه
...........................................سپیدم.....
........................................خیسم.........
.................................و آفتابی.............
اما تو
........................................سپیدتر,......
...................................خیس تر
,...............
.........................و آقتابی تری................
..........................................گویی همیشه
,
........................فاصله ای هست میان من و تو...
فاصله ای به اندازۀ ه عشق ه

هراس


هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من, باری
از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی افزون باشد
.
احمد شاملو

Tuesday, August 1

تب

این روزها سراسر دردم؛همه ذرات وجودم متورم!شده است.از درون میسوزم.چیزی نمانده به تمام شدنم.پژمردنم آغاز شده...ه
دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین؛ماه می آید پایین؛ماه می آید پایین؟ ماه نیامد پایین؛ماه نیامد.نیامد
دیگر ماه رو به پنجره من طلوع نمیکند.رفته آن طرف=>پشت خانه مان.یادم باشد دفتر دلتنگیهایم را بردارم.عکس ماه را در آن نقاشی کنم و بچسبانمش به پنجره اتاقم.شاید اینگونه... ه
نمیدانم.هیچ نمیدانم.تنها میدانم که تب دارم.که تب دارم.که تب دارم.تب دارم.تب دارم ...ه

Sunday, June 4

ثبت يك حادثه


ثبت يك حادثه:ه
تاريخ وقوع حادثه: 24/2/85
ساعت وقوع: 6:30 دقيقه صبح روز سه شنبه
نام حادثه ديده : خودم-حامد حريري-
ه
نوع حادثه: تجربه مرگ
مكان وقوع: منزل-كنار آشپزخانه
علت وقوع: نامشخص: نرسيدن خون به مغز ، پايين آمدن ناگهاني قند خون ، سكته ،تاثيرات 3 روز تب شديد ، ...

چگونگي وقوع : بعد از 3 روز تب شديد ، هنوز تب داشتم. به آشپزخانه رفتم. آب خوردم.بيرون آمدم و ديگه
هيچي يادم نيست. فقط به ياد دارم كه وقتي چشمام رو باز كردم ، خنكي آب رو روي صورتم احساس كردم و صداي گريه مادرم رو شنيدم كه ميگفت: “فرانك يه ليوان آب بيار داره ميميره“ه

پيامد هاي حادثه: شايد لحظه اي بعد ديگه نباشم. پس از اين به بعد:خوبتر خوبتر خوبتر ميشم، مهربونتر
مهربونترمهربونتر ميشم، پاكتر پاكتر پاكتر ميشم: حتي پشه اي را هم كه از خونم ميمكد، دوست خواهم داشت!! خدايا كمكم كن تا بتونم.ه
وضعيت كنوني : بعد ار 3 هفته استراحت و درد كشيدن و از اين دكتر به اون دكتر رفتن و عكس از سر و سينه گرفتن و آزمايش كشت خون و... دادن، بالاخره مشخص نشد كه بيماريم چي بود.الان هم ديگه تقريبا خوبم فقط چند كيلويي لاغر شدم(خيلي)
ه

Thursday, April 6


ماه مانند دختري عاشق
سر به دامان آسمان دارد
چشم او گرم گوهر افشانيست
در دل شب ستاره ميبارد
گوييا درد دوري از خورشيد
ماه را نيمه شب مي آزارد

آه! او هم چون من گرفتار است...!ه

فريدون مشيري

Sunday, March 19

رايحه سيب
و صداي پرشاپرك
از دور مي آيد
من نشسته ام
واحساس مي كنم
آمدن بهار را
خوشحالم
ميخندم
زير لب خدا را شكر مي كنم
حقير

Sunday, February 19

كلام سهراب


مادرم صبحي ميگفت:موسم دلگيري است
من به او گفتم:زندگاني سيبي است،گاز بايد زد با پوست
.


ميدانم روزي ...
.................... باغبان آرزوهايم ...................
........گل اميد را .....................................
.در گوشه خالي دلم خواهد كاشت..................................................
حقير

Tuesday, February 7

ديروز چه روزي بود

ديروز 17 بهمن بود .يك روز معمولي از ماه بهمن با اتفاقات زيادي كه توش افتاده:واكنش مجلس به مواضع اخير
غرب و توهين به مقدسات، بيانيه رييس جمهور به ملت ايران در رابطه با دفاع از تحقيقات هسته اي، يافته جديد
دانشمندان از جسد 5300 ساله،شكسته شدن ركود خوردن بال مرغ در جهان!، پيروزي 2-1 استقلال مقابل راه
آهن، سالروز اعدام مهدي رحيمي ،رضا ناجي،منوچهر خسرو داد ، ژنرالهاي رژيم سابق، پيوستن هواپيمايي كشور
به انقلاب،كشته شدن ياران امام حسين در كربلا و نزديك شدن به آن واقعه عظيم،....و سالروز به دنيا آمدن يك نفر
به نام حامد!!!،بله ديروز روز تولد من بود.خبري كه فكر نميكنم توي اين همه خبر براي كسي اهميت داشته باشه و
كسي ازاون مطلع باشه جز چند نفر از اقوام .ولي اين خبر براي يك نفرخيلي اهميت داشت واون هم خود من بود.فكر
ميكنم مهمترين خبر در تمام زندگي هر فرد روز تولدش باشه.روزي كه ؛ من؛ به وجود اومدم و روزي كه زندگي من
تو اين دنياي پرمشغله شروع شد.ديروز صبح از خواب بيدار شدم.دست و صورتم رو شستم . خودمو خيلي تحويل
گرفتم!!!خوش تيپ كردم!!رفتم از قنادي نيم كيلو شيرني ميشكا(شيريني مورد علاقه دوران كودكي من)خريدم.يك شمع
باشماره 23هم خريدم ورفتم به سمت پارك جنگلي چيتگر. تواونجا 1جاي خلوت و دوراز صداي ماشينها وآدم ها
پيدا كردم.و خلاصه با تنهايي خودم نشستيم و يه جشن تولد خيلي تاريخي گرفتيم.كلي خودمو تحويل گرفتم. به كودك
درونم شيريني تعارف كردم!.و خلاصه جاتون خالي منو تنهايي من ساعتها گل گفتيم و گل شنفتيم!خيلي كيف داد.واقعا
لذت بردم.هيچ وقت روز تولدم اين همه به من خوش نگذشته بود.تصميم گرفتم هر سال اين كار رو تكرار كنم .اواسط
ظهر بود كه جشنم تموم شد.يه سر رفتم دانشگاه نمره هامو ديدم و بعدازظهر حدود ساعت 7 بود كه رسيدم خونه و
ديدم همه تو خونه منتظر منن تا تولد مو بهم تبريك بگن...ه

Wednesday, January 18

.آدمها اغلب نا معقول و غيرمنطقى و خود خواهند به هر حال آنها را ببخش

اگرمهرباني كنى شايد تو را متهم به داشتن اهداف پنهانى و سود شخصى كنند به هر حال مهربان باش

.اگر موفق شوى و در كارهايت از ديگران پيشى گيرى دشمنان سختى خواهى داشت به هر حال موفق باش

.اگر درستكار و راستگو باشى ممكن است سرت كلاه برود به هر حال درستكار و راستگو باش

.آنچه را سالها زحمت كشيدى و ساختى ممكن است ديگران به ناگهان از بين ببرند به هر حال سازنده باش

.اگر به ديگران آموختى ممكن است قدردانت نباشند به هر حال آموزنده باش

.اگر به آرامش و شادى دست يافتي ممكن است به تو حسادت كنند به هر حال آرام و شاد باش

.اگر به ديگران نيكى كنى ممكن است فردا همه را فراموش كنند به هر حال نيكو كار باش

.اگر جانت را در راه آرمانت فدا كنى ممكن است كافى نباشد به هر حال فدا كار باش

اگر عشق بورزي ممكن است عشقت را به سخره گيرند و تو را و عشق تو را زير قلبهاي سنگيشان له كنند با اين
حال عاشق باش

.براى اينكه آسوده باشى بدان كه
“همه چيز بين تو و خداست وبس”
به همين فكر كن و آسوده باش

Sunday, December 11




امشب آسمان ستاره باران است.
مژده دهيد
ماه متولد شده است

Saturday, December 10

ميلاد


يك شيشه
و حضور؛
روي شيشه،ه
علامت سكوت...
ه

يك سمت
قدمهاي نگران
نگاههاي ترسان
يك دسته گل

يك سمت
درد
دستهاي لرزان
لباسهاي سفيد
نور

عقربه هاي ساعت
گذشت زمان
و انتظار...ه

يك سمت
درد
مردان سپيد پوش
صداي گريه
لبخند

يك سمت
لبهاي خندان
نگاههاي گريان
اشك شوق
آغوش

تولد ماه...ه
حقير

Saturday, November 19

رد پا

يك شب مردي خواب عجيبي ديد.او در خواب ديد كه كنار ساحل، روي آسمان با خدا قدم ميزند.روي ساحل صحنه
هاي زندگي او صف كشيده بودند.ودر همه آن صحنه ها دو جفت رد پا روي شن هاوجود داشت كه يكي از آنها متعلق به او و ديگري متعلق به خدا بود.در حين گذر از اين صحنه ها ،به صحنه اي رسيد كه درآن تنها يك جفت رد پا ديده ميشد واتقاقا مربوط به يكي از سخت ترين دوره هاي زندگيش ميشد.اين موضوع او را ناراحت كرد و به خدا گفت:”خدايا تو به من گفتي كه در تمام طول اين راه با من خواهي بود،ولي حالا متوجه شدم كه در سختترين دوره زندگيم تنها يك جفت رد پا هست.سر در نمي آورم كه چطور درست در لحظاتي كه به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي.“ خداوند جواب داد:“من تو را دوست دارم و هرگز تركت نخواهم كرد.دوره امتحان و رنج تو ،يعني همان دوره ايكه فقط يك جفت رد پا ديدي، زماني بوده كه من تو را در آغوش گرفته بودم“ه

Wednesday, November 2


گوش كن،جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا.ه

چشم تو زينت تاريكي نيست.ه

پلك ها را بتكان،كفش به پا كن،و بيا.ه

و بيا تا جايي،كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد


و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را،مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.ه

پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت:ه

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.ه

ه

Tuesday, October 4

يادمان باشد،هر چه پروانه كه مي افتد در آب،زود از آب درآريم.ه
يادمان باشد كاري نكنيم،كه به قانون زمين بر بخورد.ه
يادمان باشد فردا لب جوي،حوله مان را هم با چوبه بشوييم.ه
يادمان باشد تنها هستيم.ه

ماه بالاي سر تنهايي است...
ه

Tuesday, August 16

كلام سهراب

نيايش
نور را پيموديم،دشت طلا را در نوشتيم.ه
افسانه را چيديم،وپلاسيده فكنديم.ه
كنار شن زار،آفتابي سايه بار،ما را نواخت.درنگي كرديم.ه
بر لب رود پهناور رمز،رؤياها را سربريديم.ه
ابري رسيد،و ما ديده فرو بستيم.ه
ظلمت شكافت،زهره را ديديم،و به ستيغ برآمديم.
ه
آذرخشي فرود آمد،و ما را در نيايش فرو ديد.ه
لرزان،گريستيم.خندان،گريستيم.ه
رگباري فروكوفت:از در همدلي بوديم.
ه
سياهي رفت،سر به آبي آسمان سوديم،درخور آسمان ها شديم.ه
سايه را به دره رها كرديم.لبخند را به فراخناي تهي فشانديم.ه
سكوت ما به هم پيوست،و ما،«ما» شديم.ه
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد.ه
آفتاب از چهره ما ترسيد.ه
دريافتيم،و خنده زديم.ه
نهفتيم و سوختيم.ه
هرچه بهم تر،تنها تر.،
ه
از ستيغ جدا شديم:ه
من به خاك آمدم ، و بنده شدم.ه
تو بالا رفتي،و خدا شدي.
ه

Sunday, August 7


نوشتن بر خاك آسانتر و نوشتن بر سنگ سختتر است ؛ با انگشت بر خاك مينويسيم و با تيشه بر سنگ. نوشته هاي خاكي مهمان اولين نسيم كوچكند و نوشته هاي سنگي مهمان تمام تاريخ .زندگي را بر خاك مينويسيم يا بر سنگ حك مي كنيم؟...ه

Friday, July 29

بزرگترين معجزه در جهان آنست كه تو هستي ، من هستم . بودن بزرگترين معجزه است و مكاشفه درهاي اين معجزه بزرگ را به رويت باز ميكند
the greatest miracle in the world is that you are , that i am . TO BE is the greatest miracle ,and meditation opens the doors of this great miracle.

Thursday, July 14

متن زير رو در يك مجله خوندم .با اينكه متن ازنظرخود من ايراد زيادي داره (مخصوصا در قسمتي كه عشق رو توصيف كرده)ولي به هر حال نوشته ي جالبيست و بهترديدم كه تو وبلاگم بنويسمش وقضاوت در مورد درستي يا نادرستي اون رو به خود شما خواننده عزيز وفهيم بسپارم

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي
تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردي؟" و شاگرد با حسرت جواب داد:
"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد
پيدا كردن پرپشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: "عشق يعني همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد كه:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور
اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم
و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم
باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين

Wednesday, July 6



عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل ميسازد.اگر ديگري را دوست مي داري،اگر ميخواهي ياريش كني،كمك كن تا يگانه شود.نه؛ نبايد او را اشباع كني.تلاش نكن با حضور خود به گونه اي او را كامل كني.ديگري را كمك كن تا يگانه شود.چنان سيراب از حضور خود كه ديگر نيازي به وجود تو نباشد.
real love is to transform loneliness into alone-ness.to help the other__if you love the other person,you help him to be alone.you dont fill him or her.you dont try to complete the other in some way by your presence.you help the other to be alone__to be so full out of her or his own being that you will not be a need.
×××××××××××××××××××××××
عشق با درد همراه است ــچون رشد را موجب ميشود.عشق با درد همراه است چون عشق چنين مي طلبد.عشق با درد همراه است،چون عشق دگرگون ميكند.عشق با درد همراه است،چون در عشق از نو زاده ميشوي.
love is painful__because love brings growth.love is painful because love demands.love is painful because love transforms.love is painful because love gives you a new birth.
××××××××××××××××××××××××
آنكه عميقا به خوشبختي خود علاقه مند است،به خوشبختي ديگران نيز علاقه مند است. نه به خاطر ديگران . در ژرفاي وجود به خودش علاقه مند است،به همين دليل ياري ميرساند.اگر در دنيا به همه بياموزند كه خود را دوست بدارند،تمام دنيا خوشبخت خواهد شد.امكان شوربختي از ميان خواهد رفت.ه
a person who is deeply interested in his happiness is always interested in others' happiness also__but not for them.deeo down he is interested in himself,that is why he helps.if in the world,everybody is taught to be selfish,the whole world will be happy.there will be no possibility for misery.

Saturday, June 11

در هياهوي گندم و آسياب،ه
دانه اي،ه....................................
عاشق شد....................................
عاشق موري....................................
خود را در مسيرش گذاشت
مور هم او را خورد.ه..........................
حقير

Monday, June 6

هر چه نزديكتر به تو آسمان آبيتر

اشعار زيباي زيراز كتاب “هرچه نزديكتر به تو آسمان آبيتر“ نوشته خانوم قدسي قاضي نور گرفته شده اند.كتاب زيبايي است.ه
غروب
خيابان
سايه هاي درختان
حجم تنهايي مرا
بزرگ ميكنند
..................................................
آينه قديميمان
كه صادقترين خانه ما بود
اين روزها دغل شده
مادرم را نشان ميدهد
تا خيال كنم كه منم!!ر
............................................
تكه هاي پر پر لبخندم را
از گوشه و كنار بر ميدارم
كنار هم ميچينم
شكل چل تكه اي ميشود كه مادر
روز هاي آشفتگي اش ميبافت
نه!ه
دوباره
لبخند نميشود اين تكه هاي پاره
......................................
سنگي در آب انداختم
كه دايره اي بسازم
قورباغه اي مرده
بالا آمد
آه
سالهاست قانون بازي را
فراموش كرده ام
.............................
من كه به صداي
مته همسايه بالايي
كه هر روز ساعت شش صبح
ميپراندم از خواب
عادت كرده ام،ه
من كه به صداي
فرياد همسايه پاييني
كه هر شب ساعت دوازده و نيم
كابوس ميبيند
عادت كرده ام
به بي تو بودن
عادت نميكنم
عادت نميكنم
............................
با تو
روزها
يك خط آبي كوتاه
بي تو
روزها
يك خط دراز،سياه
.....................
آيينه نميگذارد
پرنده فراموش كند
يك لحظه تنهايي خود را
..............
وقتي عشق
دايره اي شد براي پرواز يك نفر
بالهايم را
روي تاقچه گذاشتم
مثل يك خاطره دور
خيلي دور
امروز
بال هايم را
از تاقچه برميدارم
ميپرم دور
خيلي دور
............
دو آكواريوم
دو ماهي
دو سوي شيشه
من و تو
.........
اندوهم را
نيمي به زمين دادم
نيمي به ماه
نيمي آبي شد
نيمي آب
تنهايي ام را
نيمي به آسمان دادم
نيمي به زمين
نيمي ماه شد
نيمي ماهي
.......

حضورت
عبور چلچله از صحرا
يك اتفاق
در يكنواختي لحظه ها
پر ميشود هر گوشه خانه
از آهنگ
از رنگ
از تو
تنهايي زانوي غم به بغل
كز كرده يك گوشه اتاق
.....

آسمان آبي
غروب عنابي
لبخند تو آفتابي
فيلم سياه و سفيد دوربينم را
با يك فيلم رنگي عوض ميكنم

...
آموختم در انتهاي سفر
هر چه نزديك تر به تو
آسمان آبي تر

Thursday, June 2


پنجره ها، عبور آسمان را از صفحه سبز خيال تماشا ميكردند
ناگهان شهابي رد شد......................................
آسمان رفت!!!.ه......................................
حقير

Sunday, May 29

كلام سهراب


ديده ام گاهي در تب ماه ميايد پايين
ميرسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر ميخواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من،حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج، شعاع فانوس

Monday, May 9

http://www.gassar.com/yascard/khod/khod.htm

.

Sunday, May 8


خيلي ناراحتم. اعصابم خورده. فكرش يك لحظه آرومم نميذاره. مي خوام بلند بشم و داد بزنم . فرياد بزنم . شكايت كنم از...ه
اسمش مجيد بود . بچه خيلي خوبي بود . خوب بود. پاك بود. و مهربون. دلي داشت نرم كه با يك نوازش ساده بارون،آب ميشد؛ وسخت ، كه حتي مخربترين سنگها هم نميتونستند اون رو بشكنند. كم ميشناختمش.فقط در دوران دبستان بود كه زياد ميديدمش.اون سالها با هم همكلاس بوديم.بعد از اون ديگه كم ميديدمش و فقط با هاش سلام عليك داشتم. بزرگ شده بوديم و برگ سرنوشت هر كدوممون متفاوت ورق خورده بود. فقط اين رو ميدونستم كه پسر واقعا خوبيه و شرايط خانوادگيش نگذاشته كه تحصيلات عاليه داشته باشه. بله مجيد ديپلم گرفته بود ولي از اونجا كه پسري واقعا سالم بود و خدا هم دوستش داشت، علي رغم تمام مشكلات توانسته بود براي خودش كاري جفت و جور كنه و يه برق كار ماهر بشه.تا همين حد بيشتر ازش نميدونستم
.
خيلي ناراحتم . بغضم گرفته . گلوم داره آتيش ميگيره . از صبح تا حالا اصلا تو خودم نيستم. تنفر تمام وجودم رو گرفته.آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟
.
چهره اش خيلي مظلوم بود. از تو چشماش ميتونستي يه دنيا درد در بياري. يه دنيا اشك.... اصلا به اون نميومد يه همچين كار بكنه. آخه قاتلا چهره هاشون يه جور ديگست.ولي مجيد كه... آخه كارشم خوب بود . براي خودش درامدي داشت. برو و بيايي داشت. نه سيگار ميكشيد، نه با اراذل ميگشت، نه دنبال دختر مردم مي افتاد، نه... هيچ چي. سرش تو كار خودش بود. صبح ميرفت سر كار؛ شب هم بر ميگشت.من كه فكر ميكنم از من و از خيلي هاي ديگه خوشبخت تر بود. پس چرا؟ آخه چرا دست به يك همچين كاري زد؟نميدونم . فقط اين رو ميدونم كه بايد افسوس بخورم؛ حرص بخورم و گريه كنم . همين.
.
صبح براي خريد بيرون رفته بودم كه يكي از بچه ها خبرشو بهم داد.و داستان رو از اول برام تعريف كرد:ه
ه"مجيد بدهكار بود . چند ماه پيش براي رهن مغازش پول قرض گرفته بود و بايد اون پول رو جور ميكرد.بنده خدا خيلي هم كار ميكرد. ولي بدهيش زياد بود و درامدش كم. كم كم هم مهلت پرداخت بدهيش داشت تموم ميشد. به هر دري زد .سراغ دوستاش رفت .از اينو اون پول خواست .ولي نتونست. بالاخره از چند هفته پيش تصميم گرفت شبا هم كار كنه. پدرش يه پيكان قديمي داشت. مجيد شبا ؛ بعد از اينكه تمام خانواده ميخوابيدن؛ ماشين رو برميداشت و ميرفت مسافر كشي.خيلي كار ميكرد.تو اين چند هفته اخير اصلا خواب نداشت.صبح تا شب كه تو مغازه بود و شب ها هم كه ميرفت مسافركشي. تا اينكه 3 روز پيش مجيد مثل هميشه شب ماشين رو بر ميداره و ميره بيرون. از بد شانسيش با ماشين تصادف ميكنه .يه تصادف بد.طوري كه ماشين داغون ميشه. صبح كه مياد خونه؛ وقتي باباش ماشين رو تو اون وضع ميبينه؛ از كوره در ميره و با مجيد دعوا ميكنه.بهش فهش ميده. كتكش ميزنه . و از خونه ميندازدش بيرون. و ميگه كه خود مجيد بايد هزينه درست كردن ماشين رو بده. حالا مشكلات مجيد چند برابر شده بود.از يك طرف بدهي خودش.از يك طرف خسارت ماشيني كه بهش زده بود. و از يك طرف هم هزينه تعمير ماشين پدرش. خلاصه مجيد اون روز اصلا مغازه نرفت و شبش هم نيومد خونه.تا اينكه ديروز صبح حراست پارك جنگلي چيتگر ، جسم بيجان مجيد رو ،با همون چهره مظلومش، در حالي كه از يك درخت كاج آويزان بود و طنابي هم به دور گردنش بسته بود، پيدا كرد..."
ه
اين داستان رو كه شنيدم از شدت غم مي خواستم همونجا بنشينم و زار زار گريه كنم...ه
.
ناراحتم.خيلي ناراحت. بغضم شكسته.صورتم اشك آلوده. ميرم و از پنجره اتاقم بيرون رو نگاه ميكنم. فكر ميكنم: "يعني اون موقع كه داشت اين كار رو ميكرد،يعني اون موقع...." "يعني مقصر كيه؟ آمريكا؟! دولت؟ ملت؟ راهنمايي و رانندگي؟ شهرداري؟طلبكاره؟ مغازه؟ پدرش؟ ماشين پدرش؟ خيابونه؟ راننده اي كه باهاش تصادف كرد؟ ماشين يارو؟ درخت توي پارك؟ خود پارك؟ طنابه؟ يا خود مجيد؟ يعني مقصر واقعي كيه؟...." ببين روزگار و مردم مثل كفتارش، با اون چكار كردند كه آخر خسته شده و دست به يه همچين كاري زده . آره حتما خسته شده بوده.حتما . خسته از همه چيز و همه كس.خسته از اينكه ميديد دورو برش رو كثافت پر كرده. از اينكه ميديد همه چيز سياه و سفيد شده.بر عكس خودش كه رنگي بود!! از اينكه ميديد انسانها...ه
.
به هر حال مجيد هم رفت. ويك انسان خوب ديگه هم از روي زمين كم شد. نميدونم چرا خدا هميشه آدماي خوب رو .... و انسان هاي بدي مثل من رو.....ولش كن. اون رفته و ديگه نيست . رفته جايي كه ديگه نه از بدهكاري خبري هست.نه از تصادف .نه از اشك.نه از... فقط ميتونم يك چيز بگم: خدايا بيامرزش
.
از پنجره دور شدم و به سمت يار هميشگيم،رفيق دلتنگيهام، كاغذ و قلمم رفتم
.

Tuesday, May 3

ترم پيش بود.كلاس تربيت بدني داشتم. از دانشگاه با تاكسي ميخواستم برم كلاس ...ه
به ديدار نشاط ميروم
كنارم، دختركي
دخترك نابيناست
ه.......................... و من نمي دانم...ر
راه مي افتيم

در راه،ه
گلي به ما ميپيوندد
ه................ و ميرويم
...
بيرون را ميبينم
حركات تند شده اند...ه
...
در نيمه راه
دخترك خواست برود
آنوقت
تازه فهميدم كه او نابيناست
جلو رفتم
گفتم: كمك ميخواهي؟
گفت: ممنون؛ مادرم مي آيد
ه................................... و رفت
.
گل آهي كشيد
ه.............. من هم
دلم سوخت
به كودك سوخت
و به تنهايي او...ه

ه................................ اما نه
دخترك ميبيند
ه................ و ز همه مردم شهر هم بيناتر است
چون دلي دارد پاك
پاكتر از يك لبخند

دل كودك برفي است
ه...................... و سفيد!ه

و خدايي دارد....ه
كه او را ميفهمد

ه...................................... آري
ه...................................... دخترك تنها نيست
باز آهي ميكشم
اما ،ر
اينبار دلم،ر
ه.................... به خودم ميسوزد
ه.................... وهمه مردم شهر
...
ه
حقير

Thursday, April 28

صبح شد،آفتاب آمد...ر
در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من
آب را با آسمان خوردم
ورق روشن وقت-

كلام سهراب


زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه
رفتم نزديك:ر
چشم،مفصل شد.
ر
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.ر
سايه بدل شد به آفتاب.
ر

رفتم قدري در آفتاب بگردم.ر
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:ر
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن، ر
تا وسط اشتباه هاي مفرح،ر
تا همه چيزهاي محض.
ر
رقتم نزديك آبهاي مصور
پاي درخت شگوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
ر
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب
حيرت من با درخت قاطي ميشد
ديدم در چند متري ملكوتم
ديدم قدري گرفته ام
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير ميرود
من هم رفتم
...



ومن مسافرم ،اي باد هاي همواره! ر
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد. ر
و انفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گم شده پاك
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
ر
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد. ر
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان دهيد

Thursday, April 21

كلام سهراب

بايد امشب بروم .ر
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.ر

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
ــ دختر بالغ همسايه ــ
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه ميخواند.ر

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت. ر
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟ ر

Tuesday, April 19


××××××××××××××××××××××××××××××××××
مرگ،روح،زندگي... واژه هايي عميق و ناآشنا براي خيلي از ما.يك روز معمولي مثل خيلي از روزهاي ديگه.با خانواده رفته بوديم بهشت زهرا دلم خيلي گرفته بود.زير قدم هام هزاران هزار انسان به خواب رفته بودند.يكيشون عالم،يكيشون جاهل،يكي عاشق،يكي شاعر،يكي مرد،يكي زن،يكي فقير ،يكي غني،يكي كمسال،يكي كهنسال،ووو.همه رفتن و ديگه نيستن.جو اونجا من رو گرفته بود.ازخودم بيخود شدم.و به فكر فرو رفتم.ما كه همه يه روز جامون همينجاست.پس چرا اين همه ظلم؟چرا اين همه دروغ؟چرا؟چرا با هم خوب نباشيم؟....
هر بار كه ميرم اونجا سعي ميكنم خودم رو خالي كنم و خرده شيشه هايي رو كه تو دلمه بريزم بيرون.راه رفتن تو قبرستون،پاكم ميكنه.چيزايي رو برام يادآوري ميكنه كه خيلي شيرينند.مرگ رو.حيات بعد از مرگ رو ...و سعي ميكنم بدي هايي رو كه دلم رو تيره كردن،دور بريزم و سادگي رو دوباره تو خودم زنده كنم.
واقعا اگر همه ما آدما به اين موضوع ، خوب فكر كنيم؛به اينكه بين مرگ و حيات ما فاصله اي كمتر از يك تار مواست،و به اينكه روي لبه تيغيم؛اونوقته كه همگي سعي خواهيم كرد صاف زندگي كنيم! و اونوقت خواهد بود كه دنيا پاك خواهد شد .پاك و به دور از همه پليديها و تيرگيها و تازه اون زمانه كه زندگي معنا خواهد يافت.به اميد آن روز... ر
خلاصه اون روز ، كنار قبر عموم نشسته بودم و تو همين فكر ها بودم كه اين كلمات در ذهنم جاري ش
د: ر

نشسته اي كنار تنهاييت
و كنار هجاي هستي
ميبيني در كنارت
غم را
اشك را
و ميگريي...ر
و ميبيني
معني واقعي بودن را :ر
سنگي است
كه درونش خاك است
و هويت
و درونش،ر
مرگ است
و حيات...ر
ميان مرز بودن نشسته اي
پس هستي
پس هست
حقير

Friday, April 15


سرمايي سخت است
ديگر قلم هم نمي نويسد
قلم را دور مي اندازم
مدادي بر ميدارم
كه ديگر
سرما هم نتواند جلوي نوشتنم را بگيرد...ر
حقير

Monday, April 11

طناب rope



داستان درباره يك كوهنورد است كه ميخواست از بلندترين كوهها بالا برود

the story tells abot a mountain climber;who wanted to climb the highest mountain.
او پس از سالها آماده سازي ماجراجويي خود را آغاز كرد

he began his adventure after many years of preparation

ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود ميخواست،تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
but since he wanted the glory just for him self;he decided to climb the mountains alone
شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نميديد.

the night fell heavily in the heights of the mountain;and man could not see anything
همه چيز سياه بود.اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستارگان را پوشانده بود.
all was black; zero vizibility ,and the moon and the stars were covered by the clouds.
همانطور كه از كوه بالا ميرفت،چند قدم مانده به قله كوه،پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط ميكرد،از كوه پرت شد.
as he was climbing;only a few-feet away from the top of the mountain;he slipped and fell into the air.
در حال سقوط،فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش ميديد.

falling at a great speed the climber could only see black spots as he went down,
و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود ميگرفت.

and the terrible sensation of being sucked by gravity.
همچنان سقوط مي كرد. و در آن لحظات ترس عظيم،
he kept falling...and in those moments of great fear,
همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد
.
it came to his mind all the good and bad episades of his life.
اكنون فكر ميكرد كه مرگ چقدر به او نزديك است
he was thinking now about how close death was getting,
ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمر او محكم شد
.
when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist and pulled him very hard.
بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
his body was hanging in the air...only the rope was holding him.
و در اين لحظه سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد: "خدايا كمكم كن"ر
and in that moment of stillnes he had no other choice but to scream: "HELP ME GOD!"
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده ميشد جواب داد: "از من چه ميخواهي؟"ر
all of a sudden, a deep voice coming from the sky answered: "WHAT DO YOU WANT ME TO DO?
اي خدا نجاتم بده!ر
"save me GOD"
ـــ واقعاً باور داري كه من ميتوانم تو را نجات دهم؟
"DO YOU REALLY THINK I CAN SAVE YOU?"
البته كه باور دارم.
"of course i believe you can."
ــ اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن...ر
"THEN CUT YOUR ROPE TIED TO YOUR WAIST..."
يك لحظه سكوت...ر
there was a moment of silence...
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
and the man desided to hold on the rope with all his strength.

گروه نجات ميگويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.
the rescue team tells that the next day a climber was found dead and frozen.
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود
...
his body hanging from a rope,his hands holding tight to it,
و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت
.
only three feet away from the around.
و شما؟چقدر به طنابتان وابسته ايد؟آيا حاضريد آنرا رها كنيد؟
and you?how attached are you to your rope?will you let it go?
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد
don't ever doubt one thing from God.
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.
you never should say that he has forgotten or abandoned you.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست
.
don't ever think that he dose not take care of you.
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است
.
REMEMBER THAT HE IS ALWAYS HOLDING YOU WITH HIS RIGHT HAND.

Wednesday, March 16

كلام سهراب


دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
وهيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نميرهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
از منظومه مسافر

حسرت


درازدحام بي دليل كنايه ها
نشسته ايم و نگاه ميكنيم
گريه هاي شبانه باد را
بي آنكه بدانيم،0
و بخواهيم
برگهاي پهن شده روي زمين محبت را
زير قدمهاي سنگيمان له ميكنيم
و از خش خش آنها لذت ميبريم
به خيال تميز كردن دلمان،0
باور ها را جارو كرده ايم
ايمان را
صداقت را
و جاي
آنها،
....0
....
حقير

Tuesday, March 8

kalame sohrab

.......................................................................

در اينكه سهراب سپهري يكي از نابغه هاي شعر نو بوده هيچ شكي نيست .مخصوصا منظومه هاي مسافر و صداي پاي آب او به همراه منظومه ايمان بياوريم فروغ از آثار جاودان ادبيات فارسي خواهند بود.سهراب علاوه بر اينكه يك شاعر خبره بود،يك آشنا به فلسفه و يك نقاش چيره دست هم بود و علاوه بر اينها عاشق هم بود و همه اينها باعث شدند كه اشعار او واقعا به دل بنشينند .در مورد من كه اينطور بوده و من هر وقت كه احساس تنهايي ميكنم و دلم ميگيره به سراغ اشعار سهراب ميرم و واقعا نه تنها ازخواندن آنها هيچ وقت سير نميشم بلكه هر بار كه اشعارش رو ميخونم كمي به مفهوم اصلي اونها نزديكتر ميشم.اشعار او واقعا عميق و فيلسوفانه بوده و هر واژه اي كه او بيان كرده مملو از معاني زيباست و بايد بارها وبارها اشعارش رو خوند تا كمي به عمق اونها نزديك شد.همه اين عوامل باعث شدند تا من تصميم بگيرم كه براي احترام به اين استاد بزرگ عشق، در اينجا قسمتي رو تحت عنوان كلام سهراب قرارداده و به بيان اشعار او بپردازم
..................................................
... زندگي يعني:يك سار پريد
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا
كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز،آب ميريزد پايين،اسب ها مينوشند
...
جنبش واژه زيست

persian jokes

joke

Sunday, February 13

rain

خسته بودم وتنها
پشت پنجره دل ايستاده بودم
و به آسمان خيره
ابري بود
و دلگير


ديگر طاقت اين دلتنگي را نداشتم
بيرون رفتم
و قدم هايم را با قدم هاي باد يكي ساختم

رفتم و رفتم


آسمان همچنان ابري بود
بغض گلويم را مي فشرد
سايه ام در مسير تنهايي بود
اشكم اسير چشمانش بود
و نميريخت

...
بغضم،سايه ام را خيس كرده بود
تنهاي تنها،همچنان ميرفتم
هيچكس با من نبود
جز آسمان
گويي آسمان هم تنها بود
واسير؛
آري...آسمان هم غم داشت,وبغض

!
سرانجام
باران باريد...
وآسمان اشك خويش را بر سايه خيس من ريخت!
و من خيس شدم!!
بغضم شكست
اشكم ريخت...
و با گريه آسمان يكي ش
د...ر
حقير